X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
 
دنیای من
دلتنگنامه کوچول
 
 
دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 :: 10:47 ب.ظ ::  نویسنده : صنم

چقد دلم گرفته

من اصولا ادمیم که عادت ندارم احساسمو بنویسم و همیشه تو خودم میریزم

چون کسی نیس بهش گوش کنه نمیدونم چی شده امشب نشستم پای کامپیوتر

اینروزا خیلی داغونم کارم شده گریه و غصه مثل الان جالبه امشب اسمونم دلش

مثل من گرفته و میباره.نمیدونم چیکار کنم دست به هرکاری میزنم خراب میشه

بعضی وقتا میگم شاید انقد بنده ی بدی هستم که خدا منو لایق هیچ لطفی

نمیدونه.هروقت حس کردم خوشبختم سریع از دستش میدم همیشه تنها بودم کسی سعی نکرده بهم کمک کنه تا حس کنم بابا منم تو این دنیا کسیو دارم.

از کسی که دوسش دارم گله دارم که همیشه اول به خودش فک میکنه و شرایط خودشو میبینه

بچه ها نمیدونم چرا دلم لج کرده ولش کنمو بمونم با تنهاییام چون کسی که به خودش فک کنه عاشق نیس.شما میگید چیکار کنم بدجور گیجم.به نظرتون کسی که عشقشو با کسه دیگه ببینه میتونه عشقشو ببخشه با این فرض که دختره پیشمون شده برگشته پیشش و اونم بخشیدتش.شما بگید امکان داره بخشیده باشدش یا پسره فکره تلافیه؟



دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 :: 04:20 ب.ظ ::  نویسنده : صنم

  پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام 

 بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...



شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1391 :: 11:42 ب.ظ ::  نویسنده : صنم
بنویس براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی.آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونو از یاد میبرن ولی یه نوشته ، به این سادگیها پاک شدنی نیست.اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره...ولی بنویس..

یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1391 :: 11:46 ب.ظ ::  نویسنده : صنم

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم

من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم

من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

من ایمین را از کودکان معصوم آموختم

و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم



دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 :: 12:14 ق.ظ ::  نویسنده : صنم

به من مدیونی و انگار

 ازم کلی طلب داری

فراموش کردی انگاری

به من عشقو بدهکاری

به من مدیونی میدونی

ولی میذاریو میری

میگم این راه رفتن نیس

ولی جدی نمیگیری

میگم پیشم بمون شاید

هنوزم ماله هم باشیم

ببین جایی پیشت دارم

که توی قلب هم جاشیم

من امشب ارزوهامو

میخوام قسمت کنم با تو

درسته پیش من نیستی

میخوام خالی کنم جاتو



  1    2    3    4    5    6  >>

  • @title
    (نوشته شده